تبليغاتX
بوی عشق
بوی عشق
 
قالب وبلاگ
نیمه شب سرد زمستانی ست....

       تمام اهل خانه در خواب اند....

من اما....

در تاریکی اتاق خود منتظرم....

        نگاهم هر چند دقیقه یک بار به گوشی ام است....

                       مثل همیشه در انتظار پیامی از اویم....

                                     منتظر ظاهر شدن نام زیبایش بر روی صفحه گوشی ام....

پیامی که آغازگر یک گفتگوی شبانه است....

                       لالایی هر شبم خواندن و شنیدن حرفهای اوست...

باز هم به صفحه گوشی خیره میشوم...

این بار سیاهی صفحه خاموش گوشی ، سیاهی این روزهایم را به من یادآور می شود...

      به خود می آیم....

              به یاد می اوردم که مدتی است او را ندارم....

                          او را از دست داده ام....

                                             تنهایم...




[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:44 ] [ راوی ] [ ]

ساعت پنج بعد از ظهر روز پنجشنبه است.....

آسمان ابری و بارون نم نم در حال باریدن.....اسفند ماه هستش و نزدیکای عید نوروز....

توی پارک در حال قدم زدن هستم.....

نسیمی میاد و لرز تمام وجودم رو میگیره....با لرزش بدنم بر میگردم به سال قبل توی همین پارک....

همین موقع ها بود که با اون قدم میزدم و صحبت میکردیم....برام از کارهایی که برای سال نو کرده بود و خونه تکونی حرف میزد و منم به صورتش نگاه میکردم....میگفت یه مانتو و شلوار خریدم..بزار سال نو بپوشم بیام نشونت بدم..اینقده قشنگه.....اینقده خوش تیپ میشم....

تمام این حرف ها رو با شور و شوق تعریف می کرد...حرم نفسهاش توی اون سرما بهم احساس خوب می داد....

حتی الان که دیگه مال من نیست از مرور اون خاطرات احساس خوبی پیدا میکنم....مدتی بود خاطرات رو توی ذهنم دفن کرده بودم.....اما حال و هوای امروز باز خاطرات مرده رو بیرون کشید از خاک...





[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 10:33 ] [ راوی ] [ ]

از عشق دوری کنید....

عشق رو از خودتون دور کنید....

عشق بی رحمه....

تا زمانی که معشوق تون رو دارید..عشق رو دارید.....همه چی خیلی زیباتر دیده میشه....از همه چی بیشتر لذت می برید....هر درد و رنجی...هر مشکلی رو خیلی خوب تحمل می کنید....و بسیار قوی می شید...

اینا همه از اثرات خوب عاشق شدن و عشقه.....

اما زمانی که عشق تون رو از دست بدین....به هر دلیلی معشوق تون رو نداشته باشین....

تمام افکارتون بهم میریزه....ضعیف میشید....حتی از قبل عاشق شدن هم ضعیف تر میشین.....هیچ چیزی براتون لذت بخش نیست.....مشکلات خوردتون میکنه....خاطرات گذشته شما رو داغون میکنه.....بغض هر لحظه قصد خفه کردن شما رو داره....هیچ کسی رو تحمل نمی کنید.....یه چیزی توی وجودتون کم میشه...این کمبود به خاطر اون تیکه قلبیه که به معشوق تون دادین...اون میره و اون تیکه رو هم میبره....و قلب شما تا ابد ناقص می مونه.....
وقتی عشق رو از دست بدین....خیلی کم پیش میاد که دوباره عاشق بشین......وقتی عشق رو از دست بدین...اینقدر زودرنج میشین که کوچکترین حرف دیگران اشک رو توی چشم تون جمع میکنه...و شبها با فکر و اشک مرور خاظرات گذشته خواب تون می بره....

تمام حرف من اینه....از عشق دوری کنید....


http://neginkhalili.persiangig.com/image/1234.jpg


[ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 13:23 ] [ راوی ] [ ]

                                         اون که یه وقتی تنها کسم بود
                                                                  تنها پناه دل بی کسم بود
                                         تنهام گذاشت و رفت از کنارم
                                                                  از درد دوریش من بیقرارم
                                         خیال می کردم پیشم می مونه
                                                                  ترانه عشق واسم می خونه
                                        خیال می کردم یه همزبونه
                                                                  نمی دونستم نامهربونه



[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:59 ] [ راوی ] [ ]


اگر تــو رو صـدا کـنـم ، غـم از دلـم جـدا کنـم

اگـر تــو رو صــدا کـنـم ، خـاک دلـم طلا کنـم

مرحم زخم های دلـم ،  شنیدن صدای توست

اگـر کـنـی مـنــو صـدا ،  مـنم تـو رو صدا کنم

چشم همیشه بـارونیم  ،  منتظر بیای پیشم

بیای بشینی پیـش من   ، تا که تو رو نگا کنم

می خوام بگم دوست دارم ، انـدازه  یـه  دنیا

اگـر بـاور کـنی مـنـو ، عـمرا تــو رو رهـا کـنـم

تو قلب من که اومدی ، شـبم مـثل روزم شـد

خیـلی حـالم عـوض شد  ، دلم پر از صفا شد

ایـن اعـتراف قـلبمه  ، میـخوام که باروش کنی

بیای بگی دوسـتم داری ، غم از دلم جدا کنی




[ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 10:22 ] [ راوی ] [ ]


آمدم تا باز هم از عشق فریادی کنم

                           ز حال عاشق و معشوق من یادی کنم.

رفته بودم مدتی از این دیار....

                           آمدم تا باز هم از عشق فریادی کنم





[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 9:43 ] [ راوی ] [ ]
شانه هایم دیگر تاب تحمل این بار سنگین را ندارد....

چشمانم دیگر اشکی برای ریختن ندارد....

باید بروم....

باید از دیار عشق بروم...

.

.

.

.

میروم.....اما باز خواهم گشت...

میدانم که نمیتوانم برای همیشه بروم....

منتظرم باشید....

باز خواهم گشت.....


[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 18:0 ] [ راوی ] [ ]
این متن رو آقا نریمان توی نظرات گذاشته بود....

قشنگ بود....اینجا میزارم تا شما هم بخونید....


عشق چيست؟
مادر گفت عشق يعني فرزند...
                پدر گفت عشق يعني همسر...
                            دخترک گفت عشق يعني عروسک.
                                        معلم گفت عشق يعني بچه ها.
                                                   خسرو گفت عشق يعني شيرين.
                                                                 شيرين گفت عشق يعني خسرو .

اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اما سکوت کرد!‌ ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند.
و عشق معنا شد!!!!!


[ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ] [ 17:36 ] [ راوی ] [ ]

نمی دانم چه زمانی دلبسته اش شدم....

نمی دانم چه زمانی احساس کردم دوستش دارم....

واقعا نمی دانم....

شاید مهم هم نباشد که بدانم......مهم این است که عاشق اش هستم.....

در کنار او بودن را بیشتر از هر چیزی دوست دارم....

زمانی که با او صحبت میکنم احساسی تمام وجودم را می گیرد.....احساسی بین شادی و اضطراب....

هر گاه از زبانش می شنوم دوستم دارد....شادی خود را نمی توانم کنترل کنم و ناخودآگاه میخندم.....

به او میگویم: تو با آمدنت تاریکی زندگی مرا از بین بردی و چون روز روشن کردی؟ می گوید: مگر من مهتابی ام!؟

می خندم....این شوخی های او را هم دوست دارم.......اما جوابهای جدی اش را بیشتر دوست میدارم.....

به او می گویم: انقدر دوستت دارم که تمام دنیا را تنها برای تو می خواهم! میگوید: دنیای من تویی که در کنارم هستی....چیز دیگری هم نمی خواهم.....آنقدر دوستت دارم که تپیدن قلبم به تپیدن قلب تو بسته است... مواظب قلبت باش که عمر من است.....مواظب چشمانت باش که عشق من است.....مواظب لبهایت باش که شادی بخش من است.....نمی دانی چقدر دوستت دارم....

دستانم را در دستش می گیرد......گویی وجودم خالی می شود....چشمانم را می بندم....

تا قبل از اینکه او دستانم را در دستان اش بگیرد به انرژی اعتقادی نداشتم.....اما اکنون به ان ایمان دارم....

چشمانم را باز می کنم.....نگاه مان در هم گره می خورد....به این فکر می کنم  آیا کسی هست که از من عاشق تر باشد؟

[ پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ] [ 10:8 ] [ راوی ] [ ]
امشب عروسی دعوت ام....

عروسی که برام مثل عزاست....

عروسی عشقمه.....از گذروندن این فکر توی ذهنم به خودم لرزیدم....نه اون دیگه عشق من نیست...اون به کسی دیگه تعلق داره....

باور کردنی نیست....

یعنی ممکنه توی این مدت کوتاه همه چی عوض شده باشه....

چند ماه پیش فکر می کردم که توی همچین شبهایی عروسی اش باشه....اما فکر نمی کردم که جای من کسی دیگه کنارش ایستاده باشه....

نه...نمی تونم کسی دیگه رو کنارش جای خودم ببینم و تحمل کنم....

رفتن به عروسی رو فراموش می کنم....خونه می مونم.....اینجوری بهتره....!!!!

.

.

.

نه....باید برم....اینجوری فکر میکنه من شکست خورده ام.....درسته شکست خورده ام...اما نباید اون متوجه بشه......

باز باید خدا رو شکر کنم که فقط اون از عشقم خبر داشت و بقیه بی خبر اند....

روزی رو که توی پارک قرار داشتیم..... اومد و اون خبر رو داد هرگز فراموش نمیکنم....

مثل همیشه خیلی خوشحال روی نیکمت خوشبختی(با هم این اسم رو براش انتخاب کرده بودیم) نشسته بودم و به فواره روبرو و مرغابی ها چشم دوخته بودم و منتظر بودم.....

توی فکر بودم و متوجه اومدنش نشدم.....با صدای سلام آرومی صورتم رو به طرف او برگردوندم....

سلام کردم و لبخند زدم...اما چیزی رو توی چهره اش دیدم که لبخند روی لبهام مرد.....

مثل همیشه نبود....توی چهره اش شوق دیده نمیشد....برق چشاش از بین رفته بود....

با دیدن اشکاش قلبم فرو ریخت.....

میگفت باید فراموش اش کنم.....ساعتها صحبت کردیم اما من متوجه نشدم که چرا باید فراموش کنم....

وقت رفتن فقط یک جمله گفت.....اگه منو دوست داری عشق مون رو فراموش کن....

اینو گفت و رفت و من با چشمهام بدرقه اش کردم.....ساعت ها روی نیکمت نشستم و به مسیر رفتن اش نگاه میکردم......به این فکر میکردم که چرا؟؟؟

الان هم که دارم به عروسی اش میروم هنوز نمیدانم چرا؟؟؟؟

از بین پیراهن ها....پیراهن مشکی را انتخاب می کنم.....آری من عزا دار هستم.....عزادار عشق از دست رفته ام.....

لباس ها را می پوشم و از اتاق بیرون میروم.....مرا میبینند و میگویند: مشکی خیلی بهت میاد....خیلی خوش تیپ شدی.....

افسوس که انها در چه فکری هستند و من در چه فکری....


[ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ] [ 11:25 ] [ راوی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عشق هدیه ایست با ارزش از سوی خدا....
آن را مقدس شمارید....
امکانات وب